آری عریان بسان روز میلادت
و مرا و نگاه گستاخم را
با تمام برهنگی هایت تنها بگذار
تا بیازمایم
که در تو چه می جسته ام
شاید اینگونه باز شناسم خویشتن خویش را
و باز یابم این مرز باریک را
بین آزادی تو
و عمق هرزگی نگاه من
سعید علیپوریان
دی ۹۰
که فرو ریخت
و سرگردانی هایم را آوار شد
سعید علیپوریان
دی ۹۰
دلت اینجاست
میان دستان من
و کودکانه انتظارم را می کشی
میان با هم بودنمان چه جسته ای که اینگونه
مشتاق نگاه بی قرار منی
می دانم که دستان کوچک من
برای دلواپسی های معصومانه ات کم است
اما غمگین نباش
که میان قلبم
پناهی ساخته ام
تا ابدیت را در آن بیآرامی
سعید علیپوریان
دی ۹۰
معلق
میان پندارهای بومی
خورشید مضحک
و آفتاب بی خاصیت می نماید
جاذبهی جذاب اشیاء رنگ می بازد
وبوی متعفن روزمرگی
مشام را می آزارد
تپش های قلب تو
که میان آغوش من نفس می کشی
جذبم می کند
شعر می نویسم
و تهی می شوم از هر آنچه می اندیشم و آزارم می دهد
هزار بار شکر
که اعتیاد من به عشق بازی
غریزه ایست که هنوز تکفیر نشده
اما خویم عوض شده
و انگاره های مبهم تردید
آرام آرام به سویم می خزند
در برم می گیرند
و تنها یادگار انسانیتم را
که میل به عصیان است از من می دزدند
میان چشمهایمان
که هر شب
برده وار
ققنوس آرزو هایمان را گردن می زنیم
خاطره ای از آتش امید پرپر می زند
و خاکستری که به سردی می گراید
و قامتی تکیده از شرم حضور دلتنگی
کنار این همه میل به عصیان
دستهایمان را در جیب تنهایی فرو می کنیم
و بن بست های آشنای سرنوشت را پرسه می زنیم
سعید علیپوریان
دی 90
و جشن گرفتم لحظه با شکوه تولدم را
آنگاه گریستم
در این دیار بی حوصلگی و تکرار
چنان زیسته ام
که زاد روزم را
غریو فریاد های شاد باش پر کرده اما
خالی ام
خالی تر از همیشه
سعید علیپوریان
دی ۹۰
نزدیک تر بیا
نزدیک تر
همین جا کنارم بنشین
نزدیک تر از تمام دنیا
ورای خطوط قرمز حریم ها
آنسوی حدود سرد نگاه ها
نزدیک تر از تمام آنچه را همگان
برایمان ممنوع می دانند
نزدیکتر بیا
آنقدرکه صدای نفس هایت را بشنوم
تا که گرمای آغوشت را بیابم
تا نوازشگرانه غرقت شوم
درآستانهی این عصر پریشانی
سعید علیپوریان
دی 90
کاش دریچه ای بود در این دیوار
یا که روزنه ای بود به تو
سرد و نموراست وهولناک
دنیا بدون تو و چشمانت
آه
چشمانت را به من بدوز
من دلتنگترین عاشق روزگارم
و تومعشوق ترین صورت گیتی
کاش روزنه ای بود به تو
همین که می بینی
مجموعه ای از عقده های کور
و دستچینی از احساسات دور
شعر در جانم می خزد
و بند پیوند تمام ابیاتم
با غم عجین شده
پیکرم فرسوده از نوازش های نیم سوخته
و دستانم خشکیده به سوی خورشیدی
که در آسمان نگاهت هرگز آفتابی نشد
آری منم من
همان افسانه ای که شب هنگام وقت خواب
برای کودک درونت بخوانی
و میان مرز واقعیت و خیال
بپنداری که ابر انسانیست گنگ و پوچ
که هرگز لباس موجودیت به تن نخواهد کرد
من همینم
نیمه جان چون آتش رو به زوالی
که میان جنگل رویا های جوانی ات
بر کنارم آسودی ومن فرسودم
و تنها دود می شوم و خاموش
سعید علیپوریان
دی 90
بوم قلب و جانم را
به زیر دستانت
سیاه می کنی
خط می کشی
وگاه پاره پاره می کنی
تمام آنچه بوده ام را آه می کشم
و می شوم آنچه تو خواستی
آنگاه همدردانه در آغوشم می کشی
و می کوشی تا مرهم باشی
دنیای غمگینم و تاریکم را
گلایه می کنی
چرا ویرانم
آری ویرانه ام
از آنکه تو اینچنینم عقده گشادی
اگر زشت و سیاه
اگر خط خطی
اگر پاره پاره ام
گلایه مکن
تو اینچنینم خواستی
سعید علیپوریان
دی 90
رفتی و بعد تو رفت
اشک ها و
بوسه هایم بر باد
شعر ها و
همهی خاطره هایم از یاد
حاصل عمرم مرد
هر چه امید که بستم به بهار
در زمستان نگاهت پژمرد
رفتی بعد تو ماند
بغض تلخی به گلوو نگاهی خسته
مات و مبهوت به دیوار اتاق
سعید علیپوریان
دی90
و گویی اندوه وا نمی گذاردم
حتی برای لحظه ای
چگونه بگریزم از این حصار تنگ و تاریک
که فرصت آسودگی ام نمی دهد
حتی برای لحظه ای
تن سپرده ام به اندوه
و گرماگرم این فریبم
که فرداست شاید
روزی که بیاسایم
حتی برای لحظه ای
سعید علیپوریان
آذر ۹۰
برای روز تولدم
و تابستانی قطبی میان این همه آغوش خسته
هیچ وقت روزگار را اینگونه پلید ندیده بودم
روزگاری که می خندد
ومرا به انگشت اشاره
ریشخند بازی مسخرهی خود کرده
برهوتی شده
این رابطهها
وبرای من
دیگر نای بازی خوردن از سرابها نمانده است
برهنه پا و حیرت زده
میان این همه ناباوری
برآخرین تکه های غرور خسته ام
که زمانی کوهی بود سر به آسمان ؛ تکیه می زنم
و می اندیشم که چه می توانم بکنم
چه می توانم بکنم
چه می توانم بکنم
سعید علیپوریان
آذر90
از شمایی که چشم بر شب بسته اید و
به نور شمع خو کرده اید
از شمایی که تمام طول تاریخ
سر خم کرده اید
و بزنگاه های سرنوشت ساز را
روی گرداندید و چشم بستید
تا نبینید و نشنوید
شهر به شهر و قریه به قریه تسلیم
نسل به نسل وکومه به کومه تردید
بیزارم از شما
که سکوت می کنید به گاه فریاد
و هیچ آرزویی را تاب پایداری ندارید
گویی در وجودتان
معنای ایمان خلق نشده
و تنها چیزی که به آن می اندیشید
زیستن است و زیستن و زیستن
سعید علیپوریان
آذر90
تو آخرینی
آخرین امید
آخرین سنگر لشکر شکست ناپذیر من
لشکری که
از مصاف با سرنوشت عقب نشینی کرده است
آری
اینک نوبت توست تا فرو بریزی
تا مرا
که مغرورترین سردار تاریخ بودم فروبپاشی
دستان من
که روزی جایگاه نوازش بودند
اکنون خسته و سردند
چشمانم
که از شوق و اعتماد می درخشید
اکنون سرخند و غمگین
و صدایم
که طنین عشق بود واراده
اکنون نوحه خوان عزای خویش است
آری تو آخرینی
آخرین سنگر
تو هم فرو بریز
تو هم بگریز از من
تو هم روی برگردان
تا من نیزفرو بریزم
سعید علیپوریان
آذر 90
به پای تو
آن هنگام که میان چشمان هم
عشق را نیافتیم
آنگاه که میان کوره راه های بی سرنوشت
با چشمانی بسته جاری شدیم
وکهنه بازی روزگار را دوباره فریب خوردیم
آری اشک ریختم
به پهنای گونه هایم
چرا که قلهی بلند آرزوهایمان
قلهی قاف شد
ودستهایمان لحظه به لحظه
به سوی یکدیگر کوتاه تر
و گم شدیم و گم کردیم و گم ماندیم
و غرق شدیم در هیچ
و قبر شدیم در پوچ
سعید علیپوریان
آذر 90
همچو میخی بر دیوار
ایستاده ایم استوار
عمود بر پای خویش
اما
کوبیده اندمان بر کنجی
تا بر ما بیاویزند
آنچه را که خود دوست می دارند
عجب از این همه پایداری
و از این همه استواری
وای بر عظمت این حماقت
سعید علیپوریان
آذر 90
جای من خالی نیست
خوب می دانم من
در میان قلبت
فصل بی حوصلگی ست
فصل خوشحالی نیست
جای من خالی نیست
بغض می شویم و هیچ
شعرمی گویم و پوچ
چشمهایت پر درد
حرفهایت همه سرد
در میان دستت
آه دستان من
ونوازشهایم
جایشان خالی نیست
و تو انگار نه انگار مرا می بینی
با تو اما تنها
با نگاهی غمگین
می نویسم با اشک
رد آن خاطره ها پیدا نیست
جای من خالی نیست
خوب می دانم من
جای من خالی نیست
سعید علیپوریان
آبان 90
هزار خرمن از مهربانی کاشته ام
سبز و تازه و شاداب
تا در آن بیاسایند
آنان که دوستشان دارم
و دوستم دارند
میان قلبم
هزاران غلام حلقه به گوش
و کنیز خانه به دوش
آماده اند تا خدمت کنند
به آنان که دوستشان دارم
و دوستم دارند
آسمان قلبم آبیست
وآغوش من بی دریغ
رو به سویشان باز
روبه سوی آنان که دوستشان دارم
و دوستم دارند
اما گاهی
آسمان سرخ رنگ می شود
و ابرهای تیره می آیند
شعله های خشم
میان خرمن های قلبم زبانه می کشد
و آن غلامان حلقه به گوش
و کنیزان خانه به دوش
هر یک شمشیری بر دست
میان کارزار قلبم به نبرد مشغولند
نبردی تلخ و خونین
میان من و آنان که دوستشان داشتم
و دوستم نداشتند
سعید علیپوریان
آبان 90
و با شعله ای کوچک و نگاهی مبهوت
به آرامی روشنش می کنم
آری تمام بغض ها و اشکها و دلتنگی هایم را
با دود غلیظش فرو می دهم
تا مگر اندک آرامشی بیابم
دندانهایم را زرد
دیوارهای گلویم را سیاه
و وجودم را بد بو می کنم
تا مگر دقیقه ای
بگریزم از دنیای بی رحم و روحی
که در آن دست و پا می زنم
تا تسکینی بیابم
از این آتشی که ریشه ام را می سوزاند
اما چه سود
آرامشم کوتاه است
نمی دانم شاید دردهایم طولانیست
سعید علیپوریان
آبان 90
وقتی میون سینه ام خالیه جای پای تو
وقتی یه بغض بی صدا همراهمه به جای تو
وقتی برای کوچه ها تکراریه صدای من
هیشکی سراغم نمی آد بمونه پا به پای من
میون این همه نگاه شعر چشاتو می خونم
پائیز بی تو بودنو تنها به یادت می مونم
چه خاليه نگاه من بي تو كنار پنجره
به كوچه خيال من بي تو كسي نمي گذره
نفس بكش به جاي من تو خاطرات مشترك
ميون شعراي سپيد تو آينه هاي بي ترك
شكوفه كن تو هر بهار به یاد ياسهاي سفيد
به یاد اون که بعد تو موند و به انتها رسید
سعید علیپوریان
مهر ۸۹